قطاری به ایستگاه وارد می شود و تنی چند به استقبال می روند احیانا با دسته گلی و لبخندی... قطاری از ایستگاه خارج می شود و چند نفری دست تکان می دهند و چشمانی مغموم و احیانا چند قطره ای... مسافری ایستاده، خیره به دور دست...
همیشه همین گونه بودی ... می گفتی: هر لحظه مثل یک قطار می گذرد باید سوگوار لحظه ای که گذشت بود و برایش دست تکان داد با این همه باید به استقبال قطار دیگری رفت که وارد ایستگاه شده ، با لبخندی عمیق ...
مثل مسافری تنها با قطاررفتی وهیچ قطاری بر نگشت...
در قلبم، برایت دست تکان می دهم
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:29  توسط بی جواب
|
