
در حالی که روی انگشت های پایش بلند می شد می گفت قد من بلند تر است! بزرگ تر که شد همیشه نمره هایش را اضافه می کرد تا درس هایش بهتر باشد. زودتر غذایش را می خورد و سعی می کرد بیشتر بخورد. حرف های بزرگ بزرگ می زد و سعی می کرد با بزرگترها هم سخن شود، این روزها که می بینمش از قرارداد های چند میلیونیاش همیشه حرفی برای گفتن دارد همیشه سعی داشت بالا بایستاد می گفت از کسانی که زیر سایه ی بقیه می ایستند متنفر است! چند روز قبل دیدمش کمی شکسته شده بود گفت: تو چکار می کنی؟ گفتم: مثل همیشه دلم یک درخت می خواهد تا زیرسایه اش بایستم...
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 23:45  توسط بی جواب
|