
زیرا تو با منی ... در همه ی روزهای زندگی ام
مزامیر داوود مزمور۲۳- ۶ و ۴
راه های در راه

زیرا تو با منی ... در همه ی روزهای زندگی ام
مزامیر داوود مزمور۲۳- ۶ و ۴
وقتی خدا مرد
آدم ها خسته شده بودند
این بود که خوابیدند
و فراموش کردند
به همراه خدا چیزهای دیگری را هم دفن کرده بودند...

وقتی کسی را عاشقانه دوست داری نگاهت به زندگی و هستی تغییر می کند. به اطراف عمیق تر نگاه می کنی و زندگی را کوتاه می یابی و البته با شکوه... در این حالت احساساتت را برجسته تر خواهی یافت زود خوشحال خواهی شد و چند قطره باران گریه ات را در خواهد آورد. شاید به همین خاطر است که ضرب المثلی مکزیکی می گوید:
آنکه بیشتر دوستت دارد تو را به گریه خواهد انداخت...

در لابه لای شاخه ها پرنده ای می خواند
قطره ها بر پوست سپیدار رنگ های تازه می زنند
با این همه کسی نمی گوید:
راز زندگی چیست

برخی از تاریکی می ترسند برخی از تنهایی
برخی از حیوانات وحشی می ترسند و برخی از بلندی
برخی از مرگ می ترسند و برخی از چیزهای موهوم و ناشناخته...
در این میان ترس من اینها نیست این ترس ریشه درهمه ی این ترس ها دارد. ترس از من زندگی است و دلیل این ترس عشق است... عشق ترسی عمیق ایجاد می کند. آگاهی از اینکه نفس زندگی فراموشی است ترسی ایجاد می کند که آن را فقط عاشقان می فهمند...

ماهی های قرمز هم رنگ های دیگر را دوست دارند
ماهی های قرمز هم آبهای آزاد را دوست دارند
ماهی های قرمز با قلب کوچک شان
دوست داشتن را دوست دارند
ماهی های قرمز اما چه زود می میرند...
گاهی عمیق است گاهی سطحی
با همه ی فراز و فرود هایش
او رودخانه است

من و این ابر سیاه هر دو می دانیم
چیزی به باریدن نمانده است

در بین درختان بهاری
شکوفه های تو از همه زیباتر است..

امشب به ماه بگو نتابد
چرا که
تو از ماه کامل تری

بالای کوه رسیدیم
چند تایی شعر خواندیم
غروب بود و کوه به دلمان وسعتی غریب می داد
از مرگ گفتیم و از زندگی
گفتی کوه ها از ماندن می گویند
گفتی کوه ها هیچوقت دروغ نمی گویند
امروز بالای همان کوه بودم
دروغ گفته بودی
کوه ها هم
بی تو بهار هم چنگی به دل نمی زند
بگو به زمستان که برگردد!