
با هر بهار پنجره ای باز می شود
خوشا پنجره ای که بهارش تو باشی
راه های در راه

با هر بهار پنجره ای باز می شود
خوشا پنجره ای که بهارش تو باشی

ماهی ها چارشنبه سوری ندارند
هیچ گاه بهار را ندیده بودم، آنچه بهار من بود گیاه خسته ای بود سر از خاک برآمده، حالا بهار خیس و طولانی و کشیده... نگاهی به من می کند:
باد در من می وزد... با بهار می رویم...

همه ی صفحات کتاب ارزش محتوایی یکسانی ندارند، با این همه مسیر روایت از میان تمام صفحات می گذرد...
انسان هم بدینگونه است با صفحات تلخ و شیرین و به راستی انسان چه دشوار است وقتی از صفحه ای به صفحه ی دیگر ورق می خورد!
در بین پرندگان، چشم به پرواز پرنده ای دارم
که سال هاست در گوشه ی قفس، به پریدن اندیشیده است...
پرنده را به خاطر بسپار
حتا اگر پرواز، مرده باشد...

گفتم: وقتی دهانت رابستند با دستانت فریاد کن
گفت: اگر دستانم را هم بستند چه کنم؟
گفتم: تا پاهایت را از دست نداده ای، از آنها دور شو... حتا اگر از همه ی خاطراتت دور شدی!
یک بار،
اما ،
به موقع بمیر!
فرصت های کوچکت را از دست نده
روزی دوباره به آن ها نگاه خواهی کرد
و آنها را بزرگ خواهی دید

با دست های بسته
ای آزادی
صدایت چه دلنشین است...

اگر دهانت را بستند
با دستانت فریاد کن...

فاصله ی خالی بین دانه های شانه است که به شانه توانایی می دهد که موها را مرتب کند.
اگر دفتری پر از نوشته باشد؛ نمی توان چیز تازه ای نوشت. روی یک نیمکت خالی می توان نشست...
اگر لیوانی پر باشد، نمی توان به آن افزود. برای آن که ماه کامل شود کوچک و کوچکتر می شود...
خودت را خالی از خود کن تا بتوانی خودت باشی

همانطور که برای روشن کردن چراغ باید کلید مخصوص به همان چراغ را بزنیم، برای گشودن قفل نیز باید از کلید مخصوص به آن استفاده کنیم. البته برخی از کلیدها ممکن است داخل قفل بشوند اما نمی توانند در را باز کنند. برای گشودن قفل تنهایی هم باید کلید مخصوص را بیابی و تنها با کمک آن می توانی درهای تازه ای را به روی زندگی ات باز کنی...

در روز درخت های زیادی را می بینیم اما متوجه آنها نمی شویم. برای دقیق نگاه کردن، دیدن کافی نیست.
صداهای زیادی در اطراف هست که آنها را می شنویم اما گوش نمی دهیم. برای دقیق گوش دادن، شنیدن کافی نیست.
عمیق خوردن نیاز به چشیدن همه ی مزه ها دارد اما خیلی وقت ها جویدن یا بلعیدن متوجه مزه ها نیست.
تماس دست با اشیاء، همیشه به مفهوم لمس آنها نیست...
عمیق بودن یعنی همه ی حواس با دقتی هوشمندانه سرجای خودشان باشند. آن وقت است که زندگی شکل های تازه ای می یابد.

در این زندگی که فرصت کوتاهی است، لحظه ای ایستادن و به حرکت باد که لای درخت ها می پیچد بازیگوشانه، نگریستن، یاد آور رازی بزرگ است.
حتا اگر گوش هایت را تیز کنی صدایش را می شنوی که رازش را با تو در میان می گذارد:
بیهوده است که بخواهی به خاطر بسپاری. برای چند ثانیه این لحظه را باور کن... تو اینجا هستی مثل همین چند دقیقه که من در موهایت می وزم روزی تو هم در لابه لای شاخه ها خواهی وزید...

کوچک تر که بودم تصویری آرمانی در ذهنم داشتم. تصویری رویایی از آدمی تنها که آهسته روی پل قدم می زند... چند روز قبل دوباره یاد آن تصویر رویایی افتادم این بار روی پلی بودم که از زیر آن رودخانه می گذشت...راز آن که آن آدم تنها در اب رودخانه چه دید آن روز بر من آشکار شد رودخانه با یاد تو جریان می گرفت... چند روزی است تصویر رویایی ذهن من تغییر کرده است: رودخانه ای است که اشک های آدم روی پل را به دریا می ریزد...

اگر کمی هوا گرم تر بود، اگر زودتر وقتش می شد، اگر فرصت داشتم، اگر می توانست بیاید، اگر کمی سیاه تر بود کمی سفید تر ... اگر خسته نبودم...
به استقبال تغییر برو ، تا بتوانی در دنیایی زندگی کنی که می خواهی. اگر نمی توانی، شرایطت را بپذیر

گاهی منتظر خورشید هستی اما هوا ابری است
گاهی تشنه ی چند قطره بارانی، اما دریغ از یک قطره
آسمان گاهی لجاجت عجیبی دارد
همیشه مطابق آنچه می خواهی پیش نمی رود
با اینهمه غیرمنتظره بودن لذتی عجیب دارد
گفتم حتما آفتابی می شوی اما بعد که ابرها فضا را پرکردند فرصت باریدن بود
با لجاجتی خاص منتظر بودم منتظر هستم

درخت ها خوشحالاند چرا که صدای پای بهار را می شنوند. منتظر برآمدن گل هستند پروانه ها، رودخانه ها منتظر باراناند و جنگل ها منتظر سرسبزشدن، هزار غنچه انتظار می کشند تا از دل خاک بیرون بیایند... هزار دانه در شوق سبز شدن هستند. می ترسم بگویم تو عزیزم ، اما احساس میکنم قرار است کسی بیاید که تنهاییم را ببرد...

در حالی که روی انگشت های پایش بلند می شد می گفت قد من بلند تر است! بزرگ تر که شد همیشه نمره هایش را اضافه می کرد تا درس هایش بهتر باشد. زودتر غذایش را می خورد و سعی می کرد بیشتر بخورد. حرف های بزرگ بزرگ می زد و سعی می کرد با بزرگترها هم سخن شود، این روزها که می بینمش از قرارداد های چند میلیونیاش همیشه حرفی برای گفتن دارد همیشه سعی داشت بالا بایستاد می گفت از کسانی که زیر سایه ی بقیه می ایستند متنفر است! چند روز قبل دیدمش کمی شکسته شده بود گفت: تو چکار می کنی؟ گفتم: مثل همیشه دلم یک درخت می خواهد تا زیرسایه اش بایستم...

داشتن یک خانه، داشتن یک مکان، ساکن بودن، مفهوم اولیهی آرامش است. با اینهمه شوقی در سفر هست که آن را مسافر می داند و بس.
با گرم شدن هوا پرندگان زیادی به شمال کوچ می کنند
و پرندگان زیادی به جنوب...
در قلب من پرنده ای مهاجر هست که نمی داند در کدام سوی خانه دارد...

می گویند فرشته ها وجود دارند و ما به آن ها می گوییم دوست... اما به گمان من بهتر است به جای آن بگوییم ما نیازی به فرشته ها نداریم؛ چرا که دوستانی داریم بهتر از آنها. فرشته هایی که گاهی شاد مان می کنند گاهی غمگین.. ما همان گونه که نیاز به شادی داریم نیازمند غم هستیم همیشه خندیدن با هم، احساس نزدیک بودن نیست گاهی باید با همدیگر گریه کنیم و گاهی باید مشترکا به سکوت گوش دهیم... اگر سیاهی نباشد، سفیدی به تنهایی چنگی به دل نمی زند...

نور هر چقدر هم که کم سو باشد باز هم نور است
ماه هر اندازه که باریک باشد باز هم ماه است
هر اندازه که تعداد صفحه ها ی کتاب کم باشد باز هم کتاب محسوب می شود...
امید هم همین گونه است ... کم یا زیاد به پرنده دلخوش باش

اولین مرحله برای یافتن پاسخ، درست مطرح کردن سوال است. گاهی اوقات پرسش راه پاسخ را به ما نشان می دهد. برخی مواقع یک سوال کوچک، می تواند گره بسیاری از مشکلات را باز کند. به عکس گاهی اوقات سوالی بسیار ساده، جوابی سخت و پیچیده دارد. گاهی هم برای سوال، هیچ پاسخی نمی توان یافت.
پرسید: دوستم داری؟ (سوال ساده ای بود) گفتم: بله...
پرسید : چرا؟ گفتم : چرا...؟

برای بعضی تنهایی موقعیتی وحشتناک است که در آن همه چیز به بن بستی تاریک و مرگبار شبیه است،دیگرانی هم هستند که تنهایی را فرصتی برای بازبینی و اندیشیدن می دانند و به استقبال تنهایی می روند...
همیشه در تنهایی با خود اندیشیده ام که عشق نیز یک تنهایی است. یک تنهایی دونفره...

از سمت شمال به شرق و بعد به جنوب تا به غرب، عقربه های ساعت همیشه این مسیر را می روند و باز به نقطه ی اول می رسند.به همان شکلی که خورشید از شرق می پیماید تا به غرب برسد. در جهتی که از چپ به بالا و بعد به راست می رسیم. به گمان من خیلی بی دلیل نیست که اگر بخواهی پیچی را محکم کنی باید در جهت عقربه های ساعت حرکت کنی.
با عقربه های ساعت حرکت کن تا با جریان زندگی هم مسیر باشی...

همان آتشی که آتش گرم می کند می تواند بسوزاند...
در همان آب که تشنگی را رفع می کند امکان غرق شدن هست...
در دل خاکی که همه ی چیزها را زنده می کند مرگ نیز،مخفی است...
مرگ از گوشه های زندگی زبانه می کشد، موج هایش را به ساحل زنگی مان می کوبد و هر لحظه قسمتی از این ساحل را با خود می شوید و می برد. با این حال مرگ نیز قسمتی از همه ی چیزها است.
ما همه گوشه هایی از مرگ هستیم.
در مورد اسم پست قبلی دوستی گفت: یعنی چه که آسمان نام خانوادگی ندارد... گفتم یعنی آسمان مال کسی نیست تعلق به هیچ خانواده ای قومی کسی ندارد آسمان مال خودش است نه مال دیگران و با این همه به همه تعلق دارد... گفتم دنیای بدون ((مال من))ها ((مال تو)) ها دنیای قشنگی است
با این همه قلب من بیهوده می گوید: به تو تعلق داشتم ...دارم...خواهم داشت...

اگر آسمان را نزدیک طلوع نگاه کنید تغییر تدریجی رنگ ها را از تاریکی به روشنایی خواهید دید، هیچ وقت به باز شدن گلی سرخ توجه داشته اید؟ گلبرگ ها به آرامی یکی یکی باز می شوند، تفکیک رنگ های رنگین کمان کار بیهوده ای است، طیف های رنگ به تدریج در هم فرو رفته اند...
ما به آهستگی تغییر می کنیم در حالی که هنوز رنگی از دیروز را با خود داریم و در رنگ های فردا فرو خواهیم رفت.
هر روز آسمان مثل گلبرگی است در حال باز شدن بگذار همه ی رنگ های این رنگین کمان در زندگی ات فرو رود...

رد پا نخستین نشانه ی راه است. نشانگر مسیری که انتخاب شده مسیری که از قبل کسی آن را برگزیده. رد پا نشانه ای است از رفتن...بزرگ یا کوچک .مستیقیم یا پرپیچ وتاب .
هر شکلی که داشته باشد به هرحال رد پا وقتی به خوبی قابل تشخیص است که قدم بر زمینی نرم گذاشته باشیم...
قلب، زمینی است بسیار نرم ؛ با این همه آن که نرم نرمک وارد قلب آدمی می شود هیچ رد پایی بر جای نمی گذارد... و عجیب این که وقتی قلب می شکند هزاران رد پا بر سینه بر جا می ماند...