تبليغاتX
رقصیدن با کلمه ها

رقصیدن با کلمه ها

راه های در راه

                                       

                                          

 

یک برگ برای همه ی زمستان کافی است. برگی که اگر باد سرد زمستان بوزد از شاخه جدا نمی شود. این برگی همان برگی است که دستانی عاشق بر دیوار کشیده اند. بر شاخه های درخت زندگی، برگی هست که زمستان و پاییز نمی شناسد. این را دیروز در چشم های پیرمردی دیدم که قلبش را در دستش گرفته بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:41  توسط بی جواب  | 

                            

                                       

 

برای پرواز تنها داشتن بال های بزرگ کافی نیست باید درست بال زدن را آموخت.

برای پرواز باید دلی بزرگ داشت مثل آسمان

پرواز همزمان نیازمند زمین است و آسمان... راه های زیادی به قلب آسمان می رسند اما تنها یک راه برای رسیدن هست

                                                    پرنده بودن را فراگیر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:59  توسط بی جواب  | 

 

                                 

در جاده ی ناهموار سریع رفتن خطرناک است اما همیشه نمی توان آهسته حرکت کرد! گاهی اگر تند بروی نمی توانی از زیبایی درختان اطراف لذت ببری اما با این حال دیدن آسمان، وقتی تند می روی هم امکان پذیر است. گاهی کند رفتن خطر ناک می شود وقتی جانی در خطر باشد! گاهی تند رفتن خطرناک است جانی به خطر خواهد افتاد...

 

 

  به سرعت برو اما به هنگام... به موقع دویدن را فراگیر

                                         به موقع ایستادن را نیز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:5  توسط بی جواب  | 

                    

 

رودخانه ها را نمی شود مخفی کرد. درختها را نمی توان پنهان کرد. ممکن نیست خورشید را در تاریکی گم کنیم. یا آسمان را در گنجه بگذاریم.  قفس راه فراموشی پریدن نیست . پرنده پریدن را از یاد نمی برد…

همین گونه اند اسرارحتا اگر در زیر خاک هم پنهانشان کنی،روزی سبز می شوند…

وقتی تو رادر خاک می کاشتیم، می دانستم… روزی دوباره سبز می شوی و در قلبم شکوفه خواهی داد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:52  توسط بی جواب  | 

                       

                                   

 

 

همانگونه که از یک پرنده نباید انتظار داشت که همچون یک کرم در خاک نفوذ کند نباید از ماهی انتظار داشت که مثل پرنده ای پرواز کند . هیچ کس تا به حال ندیده است کسی برای نگهبانی از گربه، به جای سگ استفاده کند. بادکنک ها را نمی توان بیشتر از حد معینی باد کرد. از رودخانه ها نباید انتظار داشت تا از سراشیب بالا بروند! آبشار توانایی اش در سقوط است.

 از هر چیز آن انتظاری را داشته باش که در توانایی هایش نهفته باشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 21:2  توسط بی جواب  | 

 

               

در میان آدم های برفی

                آنکه عاشق تر است

                               زودتر آب می شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:11  توسط بی جواب  | 

 

                           

 

 

از دور دست که نگاه می کنی، شهر، ساختمان ها، خیابان ها و آدم ها کوچک به نظر می رسند. بسیاری از این ستاره های چشمک زن بارها از خورشید بزرگترند. با سی و دو حرف می توان هزاران جمله ی زیبا نوشت. در یک باغچه ی کوچک میلیون ها موجود زنده زندگی می کنند. کوچک بزرگ است... و اینگونه است که یک قلب کوچک می تواند سرشار از عشقی بزرگ باشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:3  توسط بی جواب  | 

                                 

 

همه ی پرنده ها نمی توانند پرواز کنند با اینهمه، پرنده اند.

تمامی درخت ها میوه نمی دهند، ولی به هر شکل درختانی که میوه نمی دهند هم درخت هستند.

رودخانه هایی که به دریا نمی ریزند هم رودخانه محسوب می شوند.

گل ها، همه خوشبو نیستند اما در هر صورت زنبق و شبدر و رز، هر کدام گلی هستند.

همه ی روزها با شادی همراه نیستند برخی وقت ها پر از غمند و برخی وقت ها دلگیر. با این حال چه تلخ باشد و چه شیرین، همه روزهای زندگی ما هستند.

 

تلخ باشد یا شیرین، همه ی روزهایت را در آغوش بگیر...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 11:11  توسط بی جواب  | 

                                        

 

مزه ی واقعی آب را تشنه بهتر می داند. مزه ی غذاها را گرسنه بهتر می فهمد. خطوط موازی در بینهایت هم را قطع می کنند این را مردی زندانی با پوستش تجربه کرده بود. ناصافی ها معنای دیگری برای نابینا دارند. ماهی ها معنای آب را وقتی بیرون از آب هستند می فهمند… به آن چیزی تعلق داریم که نداریم. آن چیزی را می جوییم که نیست.

دریا تو باشی و بعد من چقدر تشنه باشم و خوب می دانی که ماهی تشنه بی آب می میرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 16:19  توسط بی جواب  | 

 

                              

 

گاهی اوقات برای نوشتن دنبال بهانه ی کلمه ای ولگرد هستم تا بیاید و ذهنم راباخود ببرد.

گاهی اوقات برای ذهنم دنبال کلمه ها می گردم. گاهی اوقات در پی کلمه ای آنچه در ذهن داشتم را از یاد می برم و باز گاهی در پی کلمه ها به دنیایی از مفاهیم می رسم...

گاهی کلمه ها را می یابم و گاه گم می کنم

 

 

با این همه زمانی هست که باید به مسافرت بروم بدون کلمه ای...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 22:40  توسط بی جواب  | 

 

                             

از راه های زیادی می شود به خانه رسید.

برخی از راه ها کوتاه تر و برخی هم طولانی ترند. همیشه بهترین راه کوتاه ترین راه نیست. به شیوه های گوناگونی می شود موجودات را تقسیم کرد. همیشه بهترین شیوه ساده ترین شیوه نیست. به شیوه های مختلفی می شود رفتار یک فرد را نقد کرد.همیشه بهترین نقد واضح ترین نقد نیست.

 

تو را دوست دارم و عجیب است که گمان می کنم شیوه ی دوستی ام  ساده ترین کوتاه ترین و واضح ترین راهی است که قلبم می پیماید

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:42  توسط بی جواب  | 

                          

 

                                                         

 

خواب ها بازتابی از مخفیگاه های ذهن ما هستند. کسانی که خواب های بزرگ می بینند روزهای بزرگی در سینه دارند... هر خواب تصاویری درهم و فشرده است از انچه بوده و آنچه خواهد شد...

 

کاش همیشه مثل خواب دیشب بود  وقتی  توی خواب دستم را گرفتی و طوری گریه می کردی که انگار من مرده ام...

صبح که برخواستم با خودم گفتم این منم که مرده ام نه تو...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 17:9  توسط بی جواب  | 

 

                            

یک نهال که تازه کاشته باشی تا ریشه هایش را در عمق زمین فرو نبرده باشد با هر باد هرزه ای فرو می افتدحتا اگر خاک، خاک خوبی باشد. تنها درختی ایستاده می میرد که ریشه ای عمیق در خاک داشته باشد...

 

درخت بودن را فراگیر و در شادی هایت ریشه کن تا برگ های خوشبختی بر شاخه هایت بروید...

 

می بینی رفیق! بی تو درخت تنهایی ام ریشه هایی بس عمیق دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:41  توسط بی جواب  | 

                                             

 

قطاری به ایستگاه وارد می شود و تنی چند به استقبال می روند احیانا با دسته گلی و لبخندی... قطاری از ایستگاه خارج می شود و چند نفری دست تکان می دهند و چشمانی مغموم و احیانا چند قطره ای... مسافری ایستاده، خیره به دور دست...

همیشه همین گونه بودی ... می گفتی: هر لحظه مثل یک قطار می گذرد باید سوگوار لحظه ای که گذشت بود و برایش دست تکان داد با این همه  باید به استقبال قطار دیگری رفت که وارد ایستگاه شده ، با لبخندی عمیق ...

 

مثل مسافری تنها با قطاررفتی وهیچ قطاری بر نگشت...

در قلبم، برایت دست تکان می دهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:29  توسط بی جواب  | 

                     

 

                         

 

بهتر می دانم که به جای آنکه کارهای زیادی انجام بدهم؛ یک کار را با دقت بیشتر انجام دهم. مثلا ترجیح می دهم به جای آنکه کتاب های زیادی را بخوانم، یک کتاب را دقیق و زیاد بخوانم. به جای آنکه در همه زمینه ها موفق شوم کافی است تا در یک یا دو،سه زمینه موفق باشم . یکی به جای هزاران،یکی  که بزرگتر از بقیه ی است...

اگر خورشید هم مثل بقیه ی ستاره ها کوچک بود هیچ وقت صبح نمی شد! یک ستاره بزرگ به جای همه ی ستاره های کوچک.

و در نهایت به همین دلیل ساده است که دوست داشتن تو با همه ی دوستی ها تفاوت دارد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 17:22  توسط بی جواب  | 

                   

                  

                                 

گاهی اوقات بی تفاوتی سرشار از نوعی تفاوت است، گاهی اوقات بی نظمی سرشار از نظم های کوچک است، وقتی کارهای بسیاری می کنم احساس می کنم کار چندانی نکرده ام.

درست است که بسیاری وقت ها گمان می کنم زندگی ام از هر سو در حال جاری شدن است و خودم نمی توانم جمعش کنم یا نگهش دارم، با این حال می دانم که به هرسو بروم همان جا ، جایگاه اصلی من خواهد بود…

در دل بی نظمی، نظمی عمیق وجود دارد نظمی شبیه زندگی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 15:6  توسط بی جواب  | 

 

                                    

زیبا سودمند است. فکر می کنم این جمله ی معروف فلسفی را افلاطون یا ارسطو اختراع کرده اند! نظرات دیگری هم در مورد زیبایی هست. مثلا ارسطو گفته که زیبایی چیزی است که منظم باشد. یا زیبا چیزی است که ساده و  سهل است اما امکان تکرارش سخت است...

زیبا این است زیبا آنست... امروز کودکی دیدم در هوای سرد که با دست های سیاهش دنبال کفش می گشت. درسفیدی چشمانش غمی به رنگ سرخ خانه کرده بود.بخار از دهانش خارج می شد چهره ی ساده ای داشت. با معیارهای روزمره زشت بود! با خودم گفتم همه ی زیبایی ها زشتند...  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 17:40  توسط بی جواب  | 

 

                           

 

در روان شناسی گشتالت آمده است که عادت ها باعث می شوند تا ما حقیقت چیزها را نبینیم. ذهن ما وقتی به چیزی عادت می کند خوبی ها و بدی های آن چیز را نمی بیند. از همین رو وقتی برف می آید می توانیم دوباره طبیعت را ببینیم گویی تا دیروز طبیعت نبوده است! وقتی بالای کوه می رویم دوباره دنیا زیبا می شود انگار تا این لحظه زیبا نبوده است... اگر چه می گویند وقتی برف ها آب شوند دنیا از نو متولد می شود اما من می خواهم بگویم وقتی برف می بارد دوباره دنیا متولد می شود اگر چه با این همه برف که امسال باریده آدم برفی هم تکراری شده...

دوست خوبم صدای گیتارت در ذهنم مانده دارم فکر می کنم زیر این همه برف، تو در دل خاک ها، چقدر سردت شده است چقدر تکراری اند دانه های برف...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 22:38  توسط بی جواب  | 

 

 

 

 

                              

 

 

یک پنجره معنای ساده ای دارد اینکه ما می خواهیم طبیعت را ببینیم. اینکه دوری از طبیعت برای ما دشوار است . ما نیازمندیم تا حس کنیم قسمتی از طبیعتیم و به آن تعلق داریم.طبیعت مادر ماست! ذهن پنجره خالی از هر خیر وشر فاصله ای شفاف است تا ما از فراز آن به دور دست ها بنگریم. اینجا پنجیره ای است برای من که پشت شیشه های آن، می توانم همه ی هستی را بنگرم.اینجا در عین سادگی بسیار پیچیده است. گونتر آیش می گوید: هر چیز عادی یک پنجره است...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:26  توسط بی جواب  |