
چشم هایش برق می زد ...شاید هم بازتاب برق اسمان بود...ملوان نگاهی به کشتی شکسته کرد ...نگاهی به امواج...تا ساحل راه زیادی بود و شنا کردن محال...آسمان بی رحم بود...نگاهی به ...آسمان انداخت...
امروز صبح بعد هزاران سال... پرنده ای را دیدم با همان برق در چشم...














